کاپیتان جوردن رایت، فرمانده واحد ویژه پیادهنظام، به همراه سربازانش برای شرکت در عروسی آلبرتو، تفنگدار و پزشک واحد، به یک شهر کوچک در مکزیک میروند. جشن عروسی که قرار بود لحظهای شاد باشد، ناگهان با حمله وحشیانه کارتل به رهبری بیکر، به فاجعه تبدیل میشود و یکی از عزیزانشان را از دست میدهند. جوردن با رهبری قاطع، بازماندگان را به سوی ایمنی هدایت میکند اما کارتل بیرحم تعقیبشان میکند و نبردی تمامعیار در کوهستانهای سیرا مادر شکل میگیرد. سربازان باید با سلاح محدود، دانش نظامی و پیوند برادرانهشان در برابر موج حملات مقاومت کنند…
اکشندراممعمایی
من بسیار مغرور، انتقامجو و جاهطلب هستم و گناهانی در سر به سویم روی میآورند، پیش از آن که اندیشهای برای بیانشان، یا خیالی برای تصورشان، یا زمانی برای به انجام رساندنشان داشته باشم.
کسانی همچون ما به چه دلیل در میان آسمان و زمین میخزند؟
ما، همه، تماماً دغلبازیم. پس به هیچیک از ما اعتماد نکن.
بودن؛ یا نبودن؟
مسئله این است؛
آیا شرافت آدمی در این نهفته است که درون خویش از تیرها و فلاخنهای بخت مفلوکش رنج برد؛ با این حال سلاح بر گیرد در برابر دریایی از نصیبتها و با ایستادگی خویش بدانها پایان دهد؟
او سخن میگوید... سخن میگوید، سخن میگوید. اما به آرامی این چه نوری است که از پنجره میتابد؟ آنجا مشرق است.
برخیز و آن ماه حسود را از میان بردار...