جکی براون مهماندار هواپیمایی است که پول های یک فروشنده اسلحه را جابه جا می کند. وی در یکی از ماموریت های خود توسط دو نفر از مامورین پلیس دستگیر می شود. آنها از وی می خواهند که با آنها همکاری کرده و باعث دستگیری فروشنده اسلحه و در نتیجه آزادی خود شود. جکی می داند که درصورت لو دادن حتی نام رئیس خود، زنده نخواهد ماند. در این میان با مکس چری آشنا می شود که ضمانت وی را برای آزادی از زندان بعهده گرفته است. حال جکی باید نقشه ای برای رها شدن از دست مامورین پلیس و فروشنده اسلحه بیابد.
جناییدرامهیجان انگیز
من بسیار مغرور، انتقامجو و جاهطلب هستم و گناهانی در سر به سویم روی میآورند، پیش از آن که اندیشهای برای بیانشان، یا خیالی برای تصورشان، یا زمانی برای به انجام رساندنشان داشته باشم.
کسانی همچون ما به چه دلیل در میان آسمان و زمین میخزند؟
ما، همه، تماماً دغلبازیم. پس به هیچیک از ما اعتماد نکن.
بودن؛ یا نبودن؟
مسئله این است؛
آیا شرافت آدمی در این نهفته است که درون خویش از تیرها و فلاخنهای بخت مفلوکش رنج برد؛ با این حال سلاح بر گیرد در برابر دریایی از نصیبتها و با ایستادگی خویش بدانها پایان دهد؟
او سخن میگوید... سخن میگوید، سخن میگوید. اما به آرامی این چه نوری است که از پنجره میتابد؟ آنجا مشرق است.
برخیز و آن ماه حسود را از میان بردار...