ست گكو (جرج كلونی) و برادر كوچكترش (كوئنتین تارانتینو) پس از اینكه سرقت مسلحانه خونینی را در تگزاس انجام می دهند، تصمیمی دارند از مرز گریخته و وارد مكزیك شوند. آنها یك كشیش و دو فرزندش را گروگان می گیرند تا آنها را از مرز عبور دهند. آنها غروب آن روز و پس از عبور از مرز به یك كلوب می رسند كه افراد مشكوكی در آنجا هستند. آنها تصمیم می گیرند شب را در آنجا سپری كنند اما پس از مدتی پی می برند كه صاحبان آنجا عده ای خون آشام هستند و اکنون برای نجات جانشان بایستی با آنها مقابله كنند.
اکشنترسناکجنایی
من بسیار مغرور، انتقامجو و جاهطلب هستم و گناهانی در سر به سویم روی میآورند، پیش از آن که اندیشهای برای بیانشان، یا خیالی برای تصورشان، یا زمانی برای به انجام رساندنشان داشته باشم.
کسانی همچون ما به چه دلیل در میان آسمان و زمین میخزند؟
ما، همه، تماماً دغلبازیم. پس به هیچیک از ما اعتماد نکن.
بودن؛ یا نبودن؟
مسئله این است؛
آیا شرافت آدمی در این نهفته است که درون خویش از تیرها و فلاخنهای بخت مفلوکش رنج برد؛ با این حال سلاح بر گیرد در برابر دریایی از نصیبتها و با ایستادگی خویش بدانها پایان دهد؟
او سخن میگوید... سخن میگوید، سخن میگوید. اما به آرامی این چه نوری است که از پنجره میتابد؟ آنجا مشرق است.
برخیز و آن ماه حسود را از میان بردار...