یک کتابدار، محافظ گنجینهای جادویی از قدرتمندترین و خطرناکترین آثار ماورایی در جهان، از گذشته به زمان حال سفر کرده و متوجه میشود که نمیتواند به دوران خود بازگردد. در این میان وقتی به قلعهاش برمیگردد، که اکنون به موزه تبدیل شده، ناخواسته جادو را در سراسر قاره منتشر میکند. حال برای اصلاح این وضعیت، گروهی جدید از کتابداران به او ملحق میشوند تا در پاکسازی آشوبی که به بار آورده کمکش کنند…
فانتزی
روح من زبانه میکشد، جسم من از بين میرود انسان م، در میانهی جهان، پشت سر زمانهای بیشمار،
روبهرو، بیشمار ستاره ... تمام قد میان این دو دراز کشیدهام من دریای رابط دو کرانهام، پلی میان دو کیهان ... همه چیز دگرسان است چیزهایی بس ساده پس رفتم ...
نمیدانم بر زمین به کدامین سوی در حرکت م ، بسان سرابهایی دوردست، بازمانده از پیش رفتن
ناگهان شهرهای بزرگ به معجزه ای بر پا شد ... و پرندگان، همراه با من بر فراز راه پر کشیدند
آسمان را دیدم که در پیش چشمهای م گسترده می شود .. و در این میان همواره سرنوشتی
تیره سر در پی من دارد
پنداری
دیوانه ای ست تیغ به دست .. !!